شهر بی ماه
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
« كلاغ لكه ننگي بود بردامن آسمان و وصله ناجوري بر لباس هستي، صداي ناهموار وناموزونش خراشي بودبر صورت احساس،با صدايش نه گلي مي شكفت ونه لبخندي بر لبي مي نشست.صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد .كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را كلاغ فكر مي كرد دردايره قسمت نازيباييها تنها سهم اوست .و نظام احسن عبارتي است كه هرگز او را شامل نمي شود.كلاغ غمگينانه گفت: « كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند » خدا گفت: « صدايت ترنمي است كه هر گوشي آنرا بلد نيست . فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند سياه كوچكم بخوان فرشته هامنتظر هستند» و كلاغ هيچ نگفت. خدا گفت :«سياه همچون مركب كه زيبايي را ازآن مي نويسند و تو اين چنين زيباييت را بنويس و اگر نباشي جهان من چيزي كم دارد خودت را از آسمانم دريغ مكن .» و كلاغ باز خاموش بود . خدا گفت :« بخوان براي من !!بخوان اين منم كه دوستت دارم .سياهيت را ، و خواندنت را.»و كلاغ خواند اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را .خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد!!!!!!!!!!!»
| Design By : Night Skin |


