تبليغاتX
شهر بی ماه


شهر بی ماه

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

 « بسم رب العباس (ع) »

اذا زلزلت الارض زمين محشر عظمي ست،

چه شوري ست ، چه غوغاست ؛

از اين حال زمين لرزه به دلهاست

نه پستي ، نه بلندي وَ نه درياست!

رسيده ست همان روز قيامت ، همان لحظه موعود؛

كه فرمود خدا : زود رسد زود...

خلايق همه در حال فرارند وَ  بي تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ كه اين روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

كه مردم ، همه اينگونه پريش اند

نه در فكر پسر يا پدر و مادر و فرزند ، همه در پي خويشند

وَ مردم همگي مست ، همه بي خود و مدهوش

كه ناگاه رسيد از سوي حق نغمه چاووش

الا اهل قيامت همه ساكت وَ سرها هم پايين

وَ اي جمله خلايق همه خاموش ، شده گوش

سراسر همه ي عرصه ي محشر ، پر از آيه ي كوثر

ملائك همه در شور ،

غزل خوان ، همه سرمستِ شميم گل حيدر ،گل ياس پيمبر(ص)

چه حالي است ؟ خبر چيست ؟ مگر كيست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟

يگانه گهر حضرت داور

الله ُ اكبر ،‌ اللهُ اكبر !

يا حضرت زهرا (س) ، صديقه اطهر

ملائك همگي بال گشودند

وَ فرش قدم مادر سادات نمودند

آري خبر اين است : اميد همه آمد

جبريل صدا زد كه : خلايق ، انگيزه خلق دو جهان فاطمه(س) آمد

وَ مبهوت جلالش همه ي ناس

پيچيد به محشر ، همه جا عطر گل ياس

زهراست وَ آن وعده شيرين شفاعت ؛

بر چشم ترش اشك نشسته ست چو الماس

بر دست كبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(ع)

                                               مدد از حسين بگير و سيم قلبت و بكن وصل***بگو با تموم عالم انا مديون ابالفضل

وَ زهرا (ع)  شده گريان ابالفضل(ع)

هم گريه كن و نوحه سراي غمِ چشمان ابالفضل(ع)

مردم همه ساكت همه مبهوت وَ حيران ابالفضل(ع)

كه اين فاطمه(س) ابر كرم و رحمت و عشق است

كه از او شده جاري به لبِ خشك زمين بارش باران ابالفضل(س)

ناگاه همه از دهن ياس شنيدند:

« الله ، قسم ميدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا

هركس كه زده دست به دامان ابالفضل »

وَ ياران ابالفضل همگي مات ، از هيبت عبّاس(ع)

انگار نه انگار كه اين روز حساب است؛

يكبار دگر روضه و گريه ،يكبار دگر سينه زني، غربت عبّاس(ع)

زهراست كند نوحه سرايي،

آري شده برپا به قيامت ، يكبار دگر هيئت عبّاس(ع) !!

عبّاس(ع) هماني كه قتيل العبرات است

هر قطره ي مشكش ، آبي ز حيات است

شرمنده ز شرمندگيَش ، آب فرات است

با گريه ي زهرا(س) ،‌ديدند ملائك همگي اشك خدا ريخت

با نام ابالفضل(ع) وَ دستان شفيعش ،ترس از جگر اهل ولا ريخت

ناگاه در آن حالِ پريشانِ دلِ مادر سادات

آمد ز سوي حضرت معبود ندايي : كه زهرا تو همه كاره ي مايي !

تا باز به چشم همه ي خصم رود خار

تا باز ببينند همه وعده ي دادار

تا كور شود هر كه به دنيا ز حسد  كرد ، حق تو و فرزند تو را ضايع و انكار

بخشم به تو هركس كه توئه فاطمه گويي

اي شير زن حيدر كرار ،

خود داني و چشمي كه شده خيس ،به اندازه ي بال مگسي ، بهر علمدار !

از وصف چنين قصه به محشر ، يكپارچه در شورم و شينم

يكپارچه سرمست غرورم  ، من گريه كن شير زن شير حنينم

بي خود شدم  از خود وَ چنين نعره كشيدم

الله ، الله ، الله منِ زار ،‌

مست و خراب علمدار حسينم...

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 15:37 توسط میّت| |


Design By : Night Skin