تبليغاتX
شهر بی ماه


شهر بی ماه

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

هوالحيّ

دستم که خورد و اتفاقي ساقه ش شکست کل ذهنم و زير و رو کردم  به دنبال دلیل ... پیدا شد....
امروز ... دیروز... فردا.... و امشب ...نزدیکتر از همیشه و م ن دورتر.....

 پی نوشت:

۱)سیلی طوفان و ساحل دیده ای ؟/ ماهی افتاده در گــِل دیـــــده ای ؟
دیده ای پــــرهای درهـــم ریخته ؟ / با ســـــپیدی ســـــــرخ را آمــیخته
سرو را گاه نشستن دیده ای؟ /شاخه را وقت شکستن دیده ای ؟
سینه ام آتشــــفشانی می کند/ شـــــعر امــــا بی زبانی می کـند
زهره را یک خواب راحت دیده ای/بازی نـــیش وجـــــــراحت دیده ای....

۲) راستي چرا  عمر گل ها همیشه کوتاه است.....؟ 

۳) فهميدني نيست!

التماس دعا
ياامام رضا(ع)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:53 توسط میّت| |

هوالدائم

 " خیلی وقته گفتنی ها گفته شدن ، پس سکوت بهترین حرفه برای شنیدن "

پی نوشت:

۱)گلهام پژمرده شدن و تو باز هم نیومدی....
چه خنده داره که همون یه روز جمعه ای که برات کنار گذاشته بودم و هم آوردم تو بازی!!!
اینجا شب و روز یکیه....
شب تاریک و نفرین شده....
روز هم مثل شب وحشتناک!!!
و تموم دنیا مچاله و ذهن م ن از اون مچاله تر زیر این همه واژه تکراری که گاهی بی هدف فضای ذهنم و اشغال کردن...

۲) می بینی ؟ هنوز هم غربتش دیدنیست:

چرا اینگونه با محنت قرینی / مگر من مرده ام خانه نشینی / اگه قدر تو رو مردم ندونن / برای من امیرالمومنینی....

التماس دعا
یا امیرالمومنین(ع)

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:58 توسط میّت| |

هو الامان

دوش در لحن سکوتش غم جانکاهی داشت
غربتش در دل ماتم زده غوغا میکرد
گویی از صحبت ما نیز به تنگ آمده بود
داشت با مادر خود فاطمه نجوا میکرد
حتم دارم دل اگر از پی نجوایی رفت
تربت گم شده ی فاطمه پیدا میکرد.....

یاد اون قصه افتادم که یه روز به همه آدما یه شاخه گل دادن و گفتن فردا شب سر ساعت ۲ باید تو فلان بیابون همتون این گلا رو بکارید تا این بیابون سرسبز و آباد بشه و  ثمر بده شرطش اینه که شما سر موعد مقرر به وعده تون وفا کنید..... شب بود ... م ن خسته بود.... با خودش گفت  بقیه هستن حالا یه نفر نباشه به کجای عالم بر میخوره.... صبح که شد نه از سرسبزی خبری بود و نه از گلای کاشته شده....
همه خسته بودن !!!!  


خداییش موندم با خودمون چه کردیم....
میترسم از حرف زدن ...
میترسم از شعار زدن ...
 و رسما بهم برخورده که بین علم و عمل اینقدر فاصله هست....

پی نوشت :
۱) امام علی علیه السلام: بد تجارتی است که دنیا را بهای خود بدانی.
۲) بقيه هستن که اين توهين ها رو محکوم کنن م ن فعلا خسته مه!!!!

التماس دعا

یا رسول الله(ص)

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:4 توسط میّت| |

هو الرئوف

 میخواستم تو را خورشید بنامم- از روشنایی منتشرت- دیدم خورشید سکه صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات در می آوری دور سر عالم میچرخانی و در صندوق مغرب می اندازی  بدین سان استواری جهان را تضمین میکنی

می خواستم نام تو را ابر بگذارم -از شدت کرامتت- دیدم که ابر دستمالی است که تو با آن عرق های آسمانی ات را از جبین می سایی و بر پبشانی زمین های تبدار می گذاری

میخواستم تو را آسمان بخوانم- از وسعت آبی نگاهت- دیدم که آسمان سجاده کوچکی است که تو برای عبادت مدام زیر پا می افکنی

میخواستم تو را اقیانوس صدا کنم- از بی کرانگی ات -دیدم که اقیانوس جرعه آبی است که تو به لبهای عطشناک زمین بخشیده ای

میخواستم تو را نسیم لقب دهم- از لطافت و مهربانیت- دیدم که نسیم فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس میکنی

به اینجا رسیدم که :

زیباترین و زیبنده ترین تام همان است که خدای برای تو برگزیده است ای کریم ترین بخشنده روی زمین.

ای جواد!

پی نوشت:
۱)
دست بر زمین کوبید سر به آسمان بلند کرد و مدتها غرق در تفکر شد...فکر به انچه که با مادرش کردند - محکم و مطمئن و قاطع گفت : اما والله لاخرجنهما ثم لاحرقنهما ثم لاذرینهما تم لانسفنهما فی الیم نسفا.....
۲) برگرفته از کتاب مهربانترین آسمانی.
۳)سر زمستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر/هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:34 توسط میّت| |


Design By : Night Skin