شهر بی ماه
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
« بسم رب الشهید » خداییش خنده تون نگرفت ؟ از این همه تفکرات ساده لوحانه و بلا نسبت احمقانه ! به یاد لحظه جان دادن بسیجی ها هنوز در دل خود ذره ای حیا داریم "باز باران با ترانه " شعري كه بيشتر ما وقتي ميشنويم يا ميخونيمش ياد بچگيامون و دوران دبستان ميافتيم .... يادم مياد تا همين يه مدت قبل وقتي تو دبيرستان با بچه ها ميخواستيم بعضيا رو اذيت كنيم همينو با صداي بلند بلند با يه ريتم خاصي ميخونديم و ميخنديديم ولي همراه با يه حس غريب.... همينجوريشم وقتي اون شعر و ميخونم دلم ميگيره نميدونم ، شايد برا اين باشه كه با خوندش ياد آسمون ابري و هواي باروني مي افتم... چند روز پيش تو سايت محبان مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف تالار گفتگوها سير ميكردم ديدم يكي از بچه ها اين شعر و نوشته..خيلي خوشم اومد... باز باران با ترانه با تشكر از دوست خوبم ساقي رضوان . يا زهرا اولا سلام..ثانيا همين اول كاري بگم كه از اولش در مورد كلش قضاوت نكنيد ، بخونيد تا تهشو ،ببخشيد خيلي پريشون و پراكنده ست. التماس دعا « بسم رب الشهيد » اولين پسر حسين به دنيا آمد ، يازدهم ماه شعبان ماه پيامبر شايد به همين خاطر شبيه پيامبر بود .
ليلا چه خوشبخت زني است ! در خانه هم حسين دارد و هم علي ، كه حسين شبيه علي است . هم پيامبر دارد كه پسرش شبيه پيامبر است ، فقط فاطمه همه را با هم داشت.
- « انا لله و انا اليه راجعون وا لحمدلله رب العالمين »
حسين ، علي را صدا مي زند و عباس را و ميگويد :«تشنه زياد داريم و آب كم.» علي اكبر و عباس راه مي افتند با چند همراه . به شريعه ميزنند هيچ كس جرئت مقاومت ندارد آب بر ميدارند و بر ميگردند عباس ميگويد:« اگر علي نبود آب هم نمي آمد. » متواضعانه ميگويد، پدر دستي بر شانه ي علي مي زند : " آفرين "
ياران حسين كه يكي يكي پيشاني بر خاك گذاشتند و پا بر افلاك ، نوبت بني هاشم شد و علي پسر بزرگ حسين جلو آمد . حسين گفت : « علي جلويم راه برو ميخواهم تماشايت كنم » علي راه رفت ، حسين بغض كرده بود . حسين آتشفشاني شده بود كه بيرون نمي ريخت. علي را بغل كرد . حسين بي قرار بود خيلي زياد . علي زودتر قصد رفتن كرد شايد ترسيد بابايش جان بدهد.
علي به ميدان رفت ولي بعد از مدتي بازگشت . حسين رفت استقبال علي . علي گفت : « پدر عطش مرا كشت. » انگار كه اكبر تشنگي را بهانه كرده بود . او خوبتر از هركسي ميدانست آبي آنجا نيست .خوبتر از همه ميدانست پدر از همه تشنه تر است ..
بار دوم كه به ميدان بازگشت ، جنگيد. از كشته پشته ساخت .آن قدر جنگيد تا تيري گلويش را پاره كرد و نيزه اي بر قلبش فرو شد و چيزي بر سرش كوفت. لحظه آخر علي خم شد گردن اسبش را گرفت . اسب شايد فهميده بود علي ميخواهد لحظه آخر عمرش ميان خانواده اش باشد سرعت گرفت خون علي اكبر مي ريخت روي صورت اسب . چشم هاي اسب پر شد از خون علي شايد كه مسير را اشتباه رفت به دل دشمن. شايد به همين خاطر علي را قطعه قطعه كردند. شايد به همين خاطر حسين نتوانست علي را بر گرداند و فرياد زد : « جوانان بني هاشم بياييد... علي را بر در خيمه رسانيد .خدا داند حسين طاقت ندارد..علي را بر در خيمه رساند..»
حسين دوان دوان آمده بود بالاي سر علي اما زنده بودنش را نديده بود فقط ديده بود علي پا به زمين ميكشد . گفت « الان كمرم شكست. » بعد گفت :«علي ! بعد از تو خاك بر سر دنيا. » آفتاب كج شده بود انگار.ريگ هاي دشت فوران كرده بودند دنيا خاك بر سر شده بود بعد از علي!!! از چه تو در خسوفي اي ماه عالم آرا يا رب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور منتقم الحسين «بسم رب الشهيد » شب اول اومد و من ، بيدارم يا توي خوابم بين راهن دارن ميان .شايد هنوز خيليا خبر ندارن چه خبره ! به يكي از منازل كه رسيدن ديدن دو تا سوار دارن بهشون نزديك ميشن .سوارا جلو اومدن. ميخوان يه چيزي بگن ولي ترديد دارن، ميترسن ،بگيم يا نگيم .ابي عبد الله فرمود :معلومه ميخواين يه چيزي بگيد، اما چرا ترديد داريد ؟ گفتن: آقا ميخوايم بگيم اما بايد تنها باشيد. آقا يه نگاه به دور و برش كرد ، گفت اينجا غريبه نيست اين علي اكبرمه ، اين عباسمه ، اين قاسمه ، اين حبيب ، ما چيزي پنهون از هم نداريم همه محرمن. داخل خيمه آقا همه حلقه زدن ، يه وقت شروع كردن به گفتن :از كوفه بيرون نيومديم مگه اينكه ديديم مسلم و دارن تو كوچه ها ميكشونن ديديم يه بدن بي سري رو از بالاي دار الاماره رو زمين انداختن .آقا لحظاتي تامل كرد فرمودند عجب ! انا لله و انا اليه راجعون. نگاه اولي كه كرد برگشت روش و كرد به عباسش يه نگاه اونطرفتر به علي اكبرش ، يه نگاه اون طرفتر به يادگار برادر ، همه هستن ، حسين كه تنها نيست!!! صدا از جلو اومد : الله اكبر ... همه ساكت ... قافله سالار پرسيد اين تكبير برا چی بود ؟ گفت : آقا جان از دور نخلستوناي كوفه معلومن !! اونا كه راه و بلد بودن گفتن تا اينجا كه نخلستون نبوده !!! جلوتر رفتن خبر آوردن حسين اينا نيزه ست ... نگاه غريبونه حسين بود به عباس ، گفت: عباسم بيا جلو اين لشگر راه برو فكر نكنن من بي كسم.. فكر نكنن حسين تنهاست...برو تا ببيننت،تا اين مردم ببينن من ، عباسم هنوز زنده ست...
تا رسيدن نزديك كربلا: از دور تيغ و خنجرشان برق ميزند معلوم شد كه معني شيب الخضيب چيست! ... زينب اون طرفتر واساده، گفت : حسين ! يارب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور منتقم الحسين
مدتی پیش رفتم دیدن یکی از دوستانمون یه موسسه فرهنگی داره ، ما هم هر از گاهی میریم بهش سر میزنیم که شاید بتونه کارمون و راه بندازه .یه روز اتفاقی رفتم پیشش ، آدماي زيادي اونجا بودن . از هر دری حرف زدیم ، رسید به اینجا که ، يکيشون گفت :
- چند روز پیش اينجا بودم یه خانمه اومد سی دی بگیره ،اصلا به قیافه ش نمیخورد مال این حرفا باشه ،برام جالب بود.
- واقعا برات جالب بود؟
- آره ، خیلی خوبه اینجوری.
- یعنی میخوای بگی ظاهر مهم نیست ؟
- دقیقا ، مهم دل آدمه!!!
.
.
.
.
- یه دوست دارم ، دختر خیلی خوبیه. بهم گفت: " فلانی اذیت میشم همه بهم میگن التماس دعا.میترسم برا خودم. " قبلا ظاهر و رعایت میکرد ولی برا اینکه دیگه بقیه بهش گیر ندن یه خورده عوض شد. میدونی مهم دل آدمه که پاک باشه!!!
- ( آیکون سکوت )![]()
.
.
.
.
- یه بنده خدایی اسم نوشته بره مکه ،گفته باید یه جوری باشم که وقتی میخوام برم از بقیه خداحافظی بگیرم ، بگن، اِ اینم میخواد بره، چطور ممکنه !!! ( با لحن تمسخر آمیز !! )
.
.
.
ماه رمضونه.... آقای پسر دایی اومده خونه شون . خانم دختر عمه مثلا روزه ست :
- مگه پسر دایی نامحرم نیست؟
- چرا!
- خب پس چرا روسری سرت نمیکنی ؟ تمام موهات بیرونه که!
- بی خیال بابا، مهم دله آدمه.
- واقعا ؟ پس معذرت میخوام...![]()
چطوری میشه یه آدم عاشق امام حسین علیه السلام باشه ولی کاراش و رفتارش و ظاهرش دقیقا مخالف با اون چیزیه که امام و خدا امر کردن.مشکل ما میدونید کجاست ؟ خیلی وقتا گفتم : میخوایم ابرو درست کنیم میزنیم چش و کور میکنیم !!!
یه آدم عاقل چطور به خاطر حرف دیگرون و برا اینکه دچار عجب نشه ظاهرش و بد میکنه ؟ چطور میشه آدم باطنش خوب و خدایی باشه ولی رو ظاهرش اثر نزاره . چطور میشه وقتی آدم نمیتونه چیزایی به این سادگی رو رعایت کنه و زمینه رو برای گناه دیگرون فراهم کرده ادعا کنه ، امام حسین علیه السلام رو دوست داره . نکنه فکر کردیم، شمر لعن الله علیه از امام بدش میامد، نخیر اونم امام رو دوست داشت ولی دنیا رو بیشتر میخواست،حب دنیا کورش کرده بود.
ممکنه یه ظاهر خوب باطن خوب هم داشته باشه ، ولی ظاهرِ بد، نمیتونه باطن درست و حسابی داشته باشه .
حاج آقا قشنگ گفتن ، یه بنده خدایی رفت سلمونی :
- آقا میخوام ، منو تیپ علی اکبری درست کنی!
- ما همچین مدلی نداریم؟؟ این چیه دیگه ؟؟
- تیپ علی اکبری ، یعنی مثلا اگه پسر جوون امام حسین علیه السلام بیاد اینجا و بگه بیا سر و صورت منو اصلاح کن چیکار میکنی ؟
- خب یه مدل ساده .
- منم همونجوری ساده میخوام....
و اما ، ما :
تا اینجا که با مدد از خدا تونستیم ظاهر و حفظ کنیم.ایشالا بتونیم باطنمون و هم درست کنیم و خوب نگه ش داریم و مراقب دلمون باشیم. همونجوری که ائمه علیهم السلام به ما امر کردن،برای رضای خدا.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* پ/ن۱ بنده خانم هستم سوءتفاهم براتون پیش نیاد.
*پ/ن۲ اینم واسه اونا که .... :بگو اي بندگان من كه به خود ظلم كردهايد، از رحمت خدا نااميد نباشيد، خداوند همه گناهان را خواهد بخشيد، همانا او آمرزنده و مهربان است. (سوره زمر، آيه 53)
*پ/ن۳ گاه خدا فردي را ميبيند كه قصد انجام گناهي را دارد، پس ميگوید: هر آنچه ميخواهي انجام بده، اما بدان كه پس از اين تو را هرگز نخواهم بخشيد، هرگز... (امام صادق عليهالسلام)
*پ/ن۴ اونجا که گفتم تیپ علی اکبری منظور اینه که اگه ائمه علیهم السلام در این موقعیت بودن چه کاری رو انجام میدادن؟ما هم که ادعا میکنیم شیعه اون بزرگوارا هستیم باید تا جایی که برامون مقدوره ازشون پیروی کنیم.
التماس دعا
یا زهرا
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان
باز باران
باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره هایش روي لب
شش ماهه طفلي ،رو به پايان
مرد محزون
دست پر خون
مي فشاند
از گلوي نازك شش ماهه
بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان
باز باران
باز هم اينجا عطش
آتش ،شراره
جسمها، افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلگون
درين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله
پر ز ناله
پاي خسته
دلشكسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ نيزه ها
بر خاك سوزان
باز باران باز باران
قطره قطره مي چكد از چوب محمل
خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران
آري آري
باز سنگ و باز باران
آري آري
تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه برگونه ها
بر مشك ساقي
كاش مي باريد باران

وقتي ميشينم يه ذره فكر ميكنم به سال گذشته م ميبينم خوب بود ،همه جوره خوش گذشت ، آدما ازاين سال به اون سال چقد عوض ميشن ، خيلي خيلي عجيبه ،ولي وقتي يه كم بيشتر فكر ميكنم نميدونم چرا ولي خيلي خيلي بهم ميريزم گُر ميگيرم همه زندگيم مختل ميشه ديگه به اون چيزايي كه به دست آوردم فكر نميكنم به اون چيزايي فكر ميكنم كه ميتونستم به دست بيارم و نشد يا به اون زماني كه ميتونستم بهتر بگذرونم ولي به بطالت گذشت ، به اون دقايقي كه شيطون رو توي خودشون جا داده بودند و من نميفهميدم گاهي احساس ميكنم ساختار سه بعدي پروتئين هاي بدنم از بين ميره ( اينم زكات علم ، تنها چيز مفيدي كه از زيست شناسي ياد گفتم و حسش كردم ) ولي خب عاقلانه كه فكر ميكنم ميبينم كه گذشته ها گذشت الان و از دست ندم، ميشه تغيير كرد فقط كارت گيره يه اراده و يه برنامه واقع بينانه و اصوليه،يه برنامه مكتوب نه ذهني ، الان ديگه دو ، سوم جووني و پشت سر گذاشتم و منم و يه سوم باقي مونده !! فرصتا يكي يكي دارن از دست ميرن...توجه كردين كه بركت از وقتمون رفته !! شايد از بي خدايي باشه ، هستن آدمايي كه وقتي به برنامه ي روزانه شون نگاه ميكني شاخ در مياري اخه چطور اين همه كار و ميشه تو يه روز انجام داد گاهي وقتا برنامه يه روزه اونا برنامه يه هفته اي ماست !!! خدايش ما اگه يقين داشته باشيم ميميريم ديگه اجازه ميديم به خودمون الكي عمرمون و تلف كنيم ؟ وقتي حضرت عزرائيل بيان جون آدما رو بگيرن ،حتي به اندازه يه پلك زدن هم بهت وقت نميدن واسه همينه بعضيا كه ميميرن چشاشون بازه ...
شب عاشورا كه امام حسين عليه السلام به يارانشون گفتن چراغا رو خاموش كنيد هركي ميخواد بره بره اينا با من كار دارن. هيش كي نرفت ، آقا پرسيد چرا نرفتين؟ اونا كه تو خيمه بودن جواب دادن آقا اگه ما بريم جواب مادرتو چي بديم ؟؟ تا حالا به اين فكر كرديم كه امام زماني كه هر روز ما غصه ش ميديم ، هر روز با گناهامون نعوذ بالله به صورتشون سيلي ميزنيم هم بچه همون مادره ، پسرحضرت زهرا سلام الله عليهاست .به اين فكر كرديم كه ما ميخوايم چي جواب بديم ؟؟ امام حسين عليه السلام درد دين داشت برا حفظ دين قيام كردن ، تا حالا به اين فكر كرديم كه نكنه ما خودمون درد باشيم ، نكنه ما خودمون داريم با تيشه اي به اسم دينداري روشنفكرانه به ريشه دين ضربه ميزنيم، ما چقد بد بختيم كه شيطون كارامون و برامون خوب جلوه ميده و ما هم به خيال خام خودمون به به ديگه آخرشيم .از كجا معلوم كه ما يار امام زمانيم و بارشون نيستيم.آخ چي مي شد ما حداقل به اون چيزايي كه ميدونستيم عمل ميكرديم....
يه سوال ديگه چرا بچه مذهبيا اين مدتيه كه بيشتريا يه جوري شدن ، به هركي ميرسي ميگي: حالت چطوره ؟ ميگه: بد، افتضاح . قاطيم ،خسته م ،در به داغونم ، بهم ريختم ، اصلا حالم خوب نيست يا به قول يكي از بزرگا كه وقتي ازشون ميپرسيدي حالتون چطوره ؟ اگه حالشون بدم بود بازم ميگفتن الحمدلله بدترم . يه مدت با يه بنده خدايي توي محيط مجازي صحبت ميكردم هر وقت هم و ميديدم و ميخواستيم بحث كنيم ديگه اول صحبتمون بعد سلام نميگفتيم حال شما؟ همينجوري مينوشتيم:"قاطي؟" كه هميشه هم جوابمون اين بود :" آره " ....
خدا به فريادمون برسه . يه بار يكي از مخاطبين وبلاگم تو قسمت نظرات يه جمله قشنگي رو از وصيت نامه يه شهيد نقل قول كرده بودن برام ، گفتم برا آخر اين پست بنويسم نوشته بودن كه :
" خدا خيلي سعي ميكنه ما رو به جايي برسونه ، ولي ما خودمون ناز ميكنيم ، ماها عاشق نيستيم، معشوقيم....."
يا مرتضي علي عليه السلام
علي اكبر نزديك شد و پرسيد: « پدر جان چيزي شده است ؟»
حسين گفت : « در خواب سواري را ديدم كه گفت اين گروه راه مي سپارند و مرگ در پي آن ها دوان است . فهميدم خبر مرگ است .»
علي گفت :« ما بر حق نيستيم ؟»
حسين سربلند كرد و گفت «به خدا بر حقيم »
علي بي درنگ گفت : پس چه ترس ! بر حق ميميريم و پاي حق جان مي دهيم »
حسين چه گفته بود و علي چه جواب داده بود . معلوم نيست . هرچه بود ميانه صحرا بهانه ي خوبي بود كه پدر شرم در آغوش گرفتن پسر جوانش راكنار بگذارد و علي را تنگ بفرشد.
آدم ياد پيامبر مي افتد كه حسين را ميبوسيد حالا اما حسين است كه پيامبر را مي بوسد.
بگشا دو چشم خود را اي نور چشم ليلا
دلم ربوده اي با الله اكبر ، اكبر
براي ديدن تو صف بسته لشكر اكبر
فرق من و تو اينجاست تنها در اين ميانه ست
تو ابرويت كمان و من قامتم كمان است
التماس دعا
يا مرتضي علي عليه السلام
شب هفتم نرسيده ، از حالا تشنه ي آبم ![]()
![]()
اينجا نسيم ميوزد اين بوي سيب چيست؟
اين سرزمين تيره و گرم اي حبيب چيست؟
بي اختيار باز دلم شور ميزند
روي لبت ترنم امن يجيب چيست؟
مادر مرا سپرده به تو جان مادرت
آوارگي يا كه اسيري ، نصيب چيست؟
شايد رباب بشنود آرامتر بگو
آن تيرهاي چله نشين عجيب چيست؟
" ميترسم زار و مضطر شم تو اين دشت
از اين هم خون جگر تر شم تو اين دشت
آخه ، من خواهرم طاقت ندارم
ميترسم بي برادر شم تو اين دشت....."
التماس دعا
يا مرتضي علي عليه السلام
| Design By : Night Skin |


