تبليغاتX
شهر بی ماه


شهر بی ماه

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

« یا من بیده ناصیتی »

ديوار حيا روز به روز نم مي كشد و غيرت،

شعار رنگ باخته اي است در مشت نامردي.

 مردان زمانه به ظاهر زنان روز در آمده اند،

و چادر !...

-بلابه دور -

مراقب برادرمان ايمان در بيراهه هاي غفلت باشيم كه مبادا به قتل برسد !

در دشت هاي مذهب شقايق هاي بي شماري روييده است
 

و هنوز باغبانان زيادي فانوس به دست در جاده های منتهی به باغ  چشم به راه هستند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:24 توسط میّت| |

« بسم رب الكربلا »

 

                             با او بگو وعده ديدار كربلاست....

  

شبي ساكت و دلگير

 

خودم بودم و قلبي كه ز غم بسته به زنجير

 

وَنزديك اذان بود

 

كه پيچيده  در آفاق همه نغمه تكبير

 

نوشته اند كه هنگام اذان دست به دامان خدا باش

 

وَ مشغول دعا باش

 

كه آن لحظه بود  لحظه شيرين اجابت

 

وَ باز است به درگاه الهي در رحمت

 

شدم گرم عبادت

 

دو چشمم  پر ازاشك شد و روي لبانم همه سوگند

 

كه يارب تورهايم كن از اين بند

 

وَگفتم به خدا بين دعايم

 

كه دلتنگ اذان حرم كرببلايم

 

همان جا كه دل از سوز فراقش شده  بي تاب

 

همان جا كه زده دست به دامان زمين خوشه مهتاب

 

همان وادي سوز و عطش و درد

 

همان وادي شرمندگي آب

 

همان وادي پاك حرم حضرت ارباب

 

همان جا كه قدم رنجه نموده است گل ياس

 

طوافش كند از عشق وَ احساس

 

به لبهاش بوَد ذكر ابالفضل(ع)

 

و درياي دو چشمش پر الماس

 

همان كعبه كوچك، كف العباس(ع)

 

همان خاك كه هم  بدر و خندق و احزاب و حنين است

 

همان جا كه زمين معركه عشق حسين(ع) است

 

خيابان بهشتي كه معروف به بين الحرمين است

 

و گفتم به خدا بين دعايم

 

كه دلتنگ اذان حرم كرببلايم..... 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:6 توسط میّت| |

 « بسم رب العباس (ع) »

اذا زلزلت الارض زمين محشر عظمي ست،

چه شوري ست ، چه غوغاست ؛

از اين حال زمين لرزه به دلهاست

نه پستي ، نه بلندي وَ نه درياست!

رسيده ست همان روز قيامت ، همان لحظه موعود؛

كه فرمود خدا : زود رسد زود...

خلايق همه در حال فرارند وَ  بي تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ كه اين روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

كه مردم ، همه اينگونه پريش اند

نه در فكر پسر يا پدر و مادر و فرزند ، همه در پي خويشند

وَ مردم همگي مست ، همه بي خود و مدهوش

كه ناگاه رسيد از سوي حق نغمه چاووش

الا اهل قيامت همه ساكت وَ سرها هم پايين

وَ اي جمله خلايق همه خاموش ، شده گوش

سراسر همه ي عرصه ي محشر ، پر از آيه ي كوثر

ملائك همه در شور ،

غزل خوان ، همه سرمستِ شميم گل حيدر ،گل ياس پيمبر(ص)

چه حالي است ؟ خبر چيست ؟ مگر كيست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟

يگانه گهر حضرت داور

الله ُ اكبر ،‌ اللهُ اكبر !

يا حضرت زهرا (س) ، صديقه اطهر

ملائك همگي بال گشودند

وَ فرش قدم مادر سادات نمودند

آري خبر اين است : اميد همه آمد

جبريل صدا زد كه : خلايق ، انگيزه خلق دو جهان فاطمه(س) آمد

وَ مبهوت جلالش همه ي ناس

پيچيد به محشر ، همه جا عطر گل ياس

زهراست وَ آن وعده شيرين شفاعت ؛

بر چشم ترش اشك نشسته ست چو الماس

بر دست كبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(ع)

                                               مدد از حسين بگير و سيم قلبت و بكن وصل***بگو با تموم عالم انا مديون ابالفضل

وَ زهرا (ع)  شده گريان ابالفضل(ع)

هم گريه كن و نوحه سراي غمِ چشمان ابالفضل(ع)

مردم همه ساكت همه مبهوت وَ حيران ابالفضل(ع)

كه اين فاطمه(س) ابر كرم و رحمت و عشق است

كه از او شده جاري به لبِ خشك زمين بارش باران ابالفضل(س)

ناگاه همه از دهن ياس شنيدند:

« الله ، قسم ميدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا

هركس كه زده دست به دامان ابالفضل »

وَ ياران ابالفضل همگي مات ، از هيبت عبّاس(ع)

انگار نه انگار كه اين روز حساب است؛

يكبار دگر روضه و گريه ،يكبار دگر سينه زني، غربت عبّاس(ع)

زهراست كند نوحه سرايي،

آري شده برپا به قيامت ، يكبار دگر هيئت عبّاس(ع) !!

عبّاس(ع) هماني كه قتيل العبرات است

هر قطره ي مشكش ، آبي ز حيات است

شرمنده ز شرمندگيَش ، آب فرات است

با گريه ي زهرا(س) ،‌ديدند ملائك همگي اشك خدا ريخت

با نام ابالفضل(ع) وَ دستان شفيعش ،ترس از جگر اهل ولا ريخت

ناگاه در آن حالِ پريشانِ دلِ مادر سادات

آمد ز سوي حضرت معبود ندايي : كه زهرا تو همه كاره ي مايي !

تا باز به چشم همه ي خصم رود خار

تا باز ببينند همه وعده ي دادار

تا كور شود هر كه به دنيا ز حسد  كرد ، حق تو و فرزند تو را ضايع و انكار

بخشم به تو هركس كه توئه فاطمه گويي

اي شير زن حيدر كرار ،

خود داني و چشمي كه شده خيس ،به اندازه ي بال مگسي ، بهر علمدار !

از وصف چنين قصه به محشر ، يكپارچه در شورم و شينم

يكپارچه سرمست غرورم  ، من گريه كن شير زن شير حنينم

بي خود شدم  از خود وَ چنين نعره كشيدم

الله ، الله ، الله منِ زار ،‌

مست و خراب علمدار حسينم...

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 15:37 توسط میّت| |


Design By : Night Skin