شهر بی ماه
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
« بسم رب الشهید » انتظار ! آن هم در شبي به اين تاريكي..آن هم ساعت هاي دراز...همه را سخت خسته كرده است. همه حواسم پيش تخريب چي هاست كه قرار است پل هاي شناور را دور بزنند و معبرها را پاكسازي كنند.هر دو نفر روي يك قايق نشستيم صداي احمد از آن سوي نيزارها مي آيد : - مواظب تله هاي انفجاري باشيد.. عباس كنار دستم نشسته است. چهره اش بر افروخته شده و صداي نفس هايش نشان از انتظار طولانيش دارد سرش را پايين مي اندازد. - داداش! شب از نيمه بگذرد منطقه نا امن مي شود بگو شروع كنيم. آن قدر فكرم مشغول است كه جوابش را نمي دهم. نگاهم را كه مي چرخانم در تاريكي متوجه رد خوني ميشوم كه بر پيشاني عباس ، از زير پارچه سفيدي كه به سرش بسته است جاري است . ميگويم: - عباس هنوز از سرت خون مي آيد؟ متوجه حرفم نميشود. از قرار گاه كه آمدم باز هم معركه گرفته بود: كليد قفل مشكلهاست، بچه ها يك صدا ميگفتند : عباس و باز ادامه مي داد : به مردي شهره در دنياست عباس ....خدايي خوشگل و زيباست عباس... باز هم گريه اش گرفت و نتوانست ادامه دهد. احمد نامه عباس را دستم داد. هفت بار خواندم نوشته بود: « تو خوب مي داني همه حرفهايم را به تو ميگويم الان در اين نيمه شب كه به رو به رويم نشسته اي باز نتوانستم حرف هايم را برايت بگويم.از تو شرم كردم.بايد بنويسم.تو بايد حال مرا بهتر بداني وقتي كه آتش ميگيرم و مي سوزم. تو بايد بداني كه اين انتظار با من چه مي كند؟ تو...بايد بداني عمري براي چنين لحظه اي صبر كرده ام .دلم گرفته داداش. مي خواهم برايت بگويم اما نميشود بگذار براي بعد. از تو ميخواهم مرا هم همراه بچه ها بفرستي نيزار همين ! راستي مرا هم غلام عباس صدا كن !» خون پيشانيش تا گلو جاري است - عباس چرا پيشانيت شكست؟ - اسمش آتشم مي زند داداش. نمي دانم چرا؟ ..ديروز از يكي توي حسينيه شنيدم اسمش را گفت ، افتادم نمي دانم سرم به چي خورد بايد بروم براي چهلمش بمانم مي ميرم، دق ميكنم. محمد صدايم ميكند: - حاج حسين معبر باز شد. خبر خوشحال كننده است اما رنگ چهره عباس باز هم تغيير ميكند. به عباس ميگويم: باشد، قبول! ولي مگر تو نبودي كه مي گفتي عاشق شده اي و مي خواهي بروي خواستگاري . حالا چه شده ميخواهي جز خط شكن ها بزني به اين آب بلا كه خودت هم خوب ميداني برگشتن ندارد .صداي هق هق گريه اش توجهم را جلب مي كند . در تاريكي اشك هايش را مي بينم وشانه هايش مي لرزد. - اوستا ! كار ما از اين حرفا گذشته است. - حاج حسين ! آخرين معبر هم پاك شد. گوشي بي سيم را بر ميدارم - يا بي بي پهلو شكسته... نيروها ميزنند به هور به دنبال عباس، خودم را در آب رها ميكنم . لحظه اي كه دوست داشت فرا رسيده است.هنوز چند لحظه اي نگذشته چشمم به عباس مي افتد. كمرش به ني هاي شكسته اصابت كرده و از گلويش خون فوران ميكند . دست هايش زخمي شده اند. خودم را به سمتش ميرسانم .اين ني هاي خيزراني زهرآلود و آغشته به گاز هاي شيميايي است. نفس هاي عباس به شماره افتاده و رنگ چهره اش كبود شده است . نگاهم ميكند ... صدايش هنوز از سمت حسينيه مي آيد : - اگرچه زاده ام البنين است. حسين دوم زهراست.... فرياد ميكشم : عبااااااااس چشم هايش را آرام مي بندد . در حالي كه به سمت بچه ها ميروم به خاطر مي سپارم كه سمت ني هاي خيزراني كجاست تا اگر زنده مانديم بياييم و پيكر تكه تكه عباس را جمع كنيم.
| Design By : Night Skin |


